تبليغاتX
لالهِ مجنون

لالهِ مجنون


چون سرآمد دولت شبهاي وصل

بگذرد ايام هجران نيز هم

. . .

. .

.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 22:26 توسط فرخ


......چيزي كه منو داره كم كم مطمئن ميكنه اينه كه يه جاي تركيب بندي نقاشي كه با هم كشيديم داره مي لنگه ، نمي دونم تويي كه ديشب با حال و روزي بهتر از سري هاي قبل ديدمت متوجه شدي يا نه... انگار بغرنجه و چشم رو اذيت ميكنه......هر فكري هم كه پشت اين تابلو باشه، باز مي لنگه!!

شايد هم اين لنگِش از همين فكر باشه يا هر چيز ديگه؟!!

تو بگو، خودت بگو..... كجاش مي لنگه؟

خوشحالم امسال ماه رمضون بالاخره همه دور هم جمع شديم، سفره هاي افطار بلندتر و بابا و مامان خوشحالتر از هميشه..... و چه خوش ميگذره بعضي شب ها كنار ساحل تا سحر وقتي همه هستيم، كه همين كافيست، همين....

اي آنكه شنيدن سخني از سخن ديگر تو را مشغول نمي سازد/ اي آنكه كاري از كاري ديگر تو را منع نمي كند/ اي آنكه گفتاري از گفتار ديگر تو را غافل نمي سازد/ اي آنكه سؤال بنده اي از سؤال بنده ديگر تو را به اشتباه و خطا نمي اندازد/ اي آنكه تو را چيزي حجاب چيز ديگر نمي شود/ اي آنكه اصرار بندگان تو را نمي رنجاند/ اي كسي كه منتهاي آرزوي مشتاقاني..... ما را به حال خود وا نگذار.

پ.ن: مريم، طاهره خانم و سارا خانم دستتون درد نكنه، انشا اله زحماتتون رو بتونم بثمر برسونم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 11:46 توسط فرخ |




گفت پیغمبر که چون کوبی دری

عـاقـبـت زان در بـرون آید سری ...

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 0:18 توسط فرخ |


صـبا بـه لطـف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بيابان تو داده‌اي ما را
شـکرفروش کـه عمرش دراز باد چرا
تفـقدي نـکـند طوطي شکرخا را
غرور حسنت اجازت مگر نداد اي گـل
کـه پرسشي نکني عندليب شيدا را
به خلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر
بـه بـند و دام نـگيرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنايي نيست
سهي قدان سيه چشم ماه سيما را
چو با حـبيب نـشيني و باده پيمايي
بـه ياد دار مـحـبان بادپيما را
جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب
کـه وضع مهر و وفا نيست روي زيبا را
در آسمان نه عجب گر به گفته حافـظ
سرود زهره به رقص آورد مـسيحا را


چه چيزي در انتظارم هست؟

من در انتظار چه چيزي هستم؟

واي خدا كدومشون درسته؟........

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 0:27 توسط فرخ


دليل اينكه آرومم اميد لمس دستاته

همين لبخند پنهاني كنار لحن گيراته

خوابت رو مي ديدم كه روحت ناراحته، اونم چندين بار، از اين و اون احوالت رو جويا شدم ولي نتونستم بفهمم واقعاً در چه حالي. بايد بگم اين بار يه كم عجيبتر خوابت رو ديدم، كه اومدي و با همون لحنِ دوست داشتنيت گفتي: خوابم رو مي بيني. از اونجا كه اعتقاد خاصي به خواب خودم دارم، نگرانم؛ واقعاً نگرانم، هم براي تو و هم براي خودم و براي خودم بيشتر و متاسف تر...... "هنوز يادم نرفته با تو بودن ها و با تو به همه چيز خنديدن ها رو...." الان كه دارم مينويسم حدود يك سال و نيم از اين خاطرات ميگذره و من هنوز نديدمت، نمي دونم چقدر بزرگ شدي، نمي دونم اونقدر كه دل من با تو هستش تو هم گه گداري به ياد من مي افتي يا نه ؟(البته تعبير خواب آخرم منو اميدوار كردش)، اميدم هم به اينه كه محاسبات من به جهت برگشتنت درست تخمين زده شده باشه...

پسر خوب هرچند كه ميدونم به واسطه بي اطلاعيت از حال و روز من، اينجا رو هم نخواهي خوند، ولي لااقل احساسم رو نوشتم، تو هم فقط اگه گذرت به اينجا افتاد، بيا و بنويس "ديگه"، همون "ديگه" معروف خودمون.

هر جا هستي شاد و با ايمان و موفق باشي....

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 23:49 توسط فرخ


گزيده اي از كتاب حكمت ها و اندرزهاي استاد شهيد مرتضي مطهري مينويسم تا شايد ....

«اينكه كسي در صحنه زندگي جامه خود را ببازد، يا خانه و مسكن خود را ببازد، يا پول و ثروت خود را ببازد، يا مقام اجتماعي خود را ببازد آنقدر مهم نيست كه كسي شخصيت معنوي و انساني خود را ببازد، حريت و شهامت خود را ببازد، شجاعت خود را ببازد، استقلال و مناعت خود را ببازد، صفا و صميميت خود را ببازد، روح استغنا و فتوت خود را ببازد».

«روح احتياج دارد به محبت ديدن و محبت كردن، احتياج دارد به نظم اخلاقي، به فهم و معرفت و دانش، احتياج دارد به ايمان و اعتقاد ، احتياج دارد به تكيه گاهي محكمي كه در كارها به او توكل كند و به او اميدوار باشدكه او را در كارها اعانت كند. اينها همه به منزله مواد لازمي است كه براي مزاج روح لازم است و اگر تعادل و توازن به هم بخورد ديگر هيچ چيزي نمي تواند خوشي و آرامش به انسان بدهد.»

يك همينِ ديگر...

رسيدن به آرزويي، اونم زودتر از زماني كه پيش بيني مي شد، ميون دوراهي ميندازه كسي كه فراق را لذت بخش تر ميدونه و حالا نميدونه خوشحال باشه يا ناراحت........ بايد اقرار كنم كه روز اول از شوق نمي فهميدم بايد چطوري بخندم در حالي كه اشك شوق مي ريختم. خواست خدا بود كه بايد شكرگزاري كرد.... به هر حال دورموندن من از محيط دانشگاه فقط يك ترم طول كشيد، دوباره برگشتم با يك عنوان جديد در يك محيط دانشگاهي جديد .... عنواني كه تازه امروز فهميدم بيدارم و خواب نيستم و واقعيت داره، (كه البته sms هفته پيش پريسا هم بي تآثير نبودش). عنواني كه متعلق به 18 اسفندِ دوست داشتني هستش كه بنده حقير براي اولين بار به عنوان مدرس دانشگاه در رشته هنر وارد كلاس شدم. با كار تو اين مدت و تقدير امروز، تازه فهميدم كه اينجا نيز بستر مناسبي براي گسترش يافتن به معناي عميقش هست. ....خدايا شكر بابت همه چيز.

پ.ن1: من زياد دوست نداشتم " يك همينِ ديگر..." رو بنويسم ولي دوستم حسين گفته، بايد اينها رو نيز بيان كني.

پ.ن2 : اينم sms پريساي عزيز....

Hello my dear happy teacher`s day with the best wishes.

پ.ن3: آقايان محترم م... ، س... ، ص... و ...كه درصدد بهانه اي براي گرفتن شيريني بوديد، مي تونيد وارد مراحل اداريش بشيد تا از تازه گي نيافتاده.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 23:25 توسط فرخ |


کندوی کامت را بيار، بر کام بيمارم گذار، تا جان فزايد جان تو

بر جان اين دلخسته ي بشکسته تار


..... و بالاخره "اينجا"، اين هميشهِ دوست داشتني، كه "كجاست" بودنش بدنم را به يكباره سرد مي كند....

....

آفتابي كه اينجاست و اينجايي كه اين آفتابي را، چهره اي از معناست و آغوش تسلي بخشي از او ، كه خاطر مرا فرا مي خواند براي در برگرفتنش.... در برميگيرمش بعد آن سرازيري معروف، قبل آنكه كليد در قفل خانه خويش بياندازم؛ سراسيمه، درجوار شكوفه هاي دوست داشتني سيب، دربر ميگيرمش ؛ يك اينجايي اصيل را،يك قديسه را، يك گسترش يافته و شايد بهتر باشد؛يك شاهد شيرين سخن را.......چه بگويم كه چه شكيبا شاهد و چه شيوا شاعري است فرنگيس اين خاله دوست داشتني من، كه در وصف او جيوه هاي لرزانم را اماني نيست از اين چشمان ....

چشمه چشم مرا اي گل خندان درياب / كه به اميد تو خوش آب رواني دارد

آسمان اينجاست و با تو همراه، كه همين كافيست ... همين...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 23:56 توسط فرخ |


X

...من كه روي بوم هيچم
توي دشت ، زير يك لكه رنگ
يا كه شايد پشت پرواز مدادي
مي نويسم لاله اي را واژگون
مي نويسم زندگي راسرانگشت طبيعت،
(يك سكوت)
توي اين خاموشي
مي دهم يك تحيت،
يك سلام،اول به او...
تا كه باشد لاله مجنون
باردیگر سربه زير
...
..


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386



پیوندها

سبوي دل
واگويه
انسان برتر
تازه هاي ادبي
چكاوك
امل _ چمران
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin