|
. . . و پشت آبشار تماشايي است ، به در باغي باز ، و تسلايي است ، وزش بادي محجوب كه الو مي دهد بر ندانستن هايم پشت آبشار ، واژه صبر نگاه سبزه اي را مي برد پشت استدعائي از بوييدن سيب ، در هراس نا ممكن توي باغ زير جريان علاقه جاي پاي فراست پيدا بود .. .. ولي افسوس تو نديدي آنرا ونديدم من ، تو را زير جريان علاقه...... صميميم انداخت كه يه جورايي ازپشت لفافه بودنم راضي نبود وياشايد انتظارش منطقي بوده(البته در مواردخاص بعلت نيمه تمام ماندن حرف هام) به هر حال به نظر من اگر كسي چيزي مي نويسد ، اثرهنري را مي آفريندياخودم كه يه جورايي خط خطي مي كنم ، در صدد نمايش نياز هاي روحي ،رفتاري و حتي اتفاق بي وقوع وتصورات وروياهايش هست: نبايد خصوصيات روحي و رفتاري كه در حريم خصوصيش داراي ارزش مي باشدخارج از اين قالب عريان كند ، تا هميشه در اثرش چيزي براي كشف شدن و توجه و تامل وجودداشته باشد . پس من اگر قسمتي اززندگي خصوصيم يا واكنش هاي رفتاري خودم رادربرابركنش ها ابراز كنم،قسمتی ازحريم خصوصيم را برهنه كرده ام كه مطمئنا به مطالب و طرح هاي بعدي من مثل قبل نگاه كرده نمي شود و اثر من زيبايي خودش را دركشف شدن همين عكس العمل ها و واكنش ها از دست مي دهد. اون جاذبه نا مرئي از بين رفته و يه جورايي ........ آيا لحظه اي در زندگي ات خواهد آمد كه تمام صورتك ها را برداري و فقط خودت باشي؟!!! البته تا نظر دوستان چي باشه؟ + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 16:33 توسط فرخ |
......من كه روي بوم هيچم توي دشت ، زير يك لكه رنگ يا كه شايد پشت پرواز مدادي مي نويسم لاله اي را واژگون مي نويسم زندگي را سر انگشت طبيعت ، (يك سكوت) توي اين خاموشي مي دهم يك تحيت ،يك سلام،اول به خويش تا كه باشد لاله مجنون هميشه سربه زير يك سلام ،يك ندا به لاله ها توي گهواره شعر مثل الماس بياييد از ميان انگشتك خاك ، بار ديگر توي ييلاق نگاهم هيچم توي بي لمسي ذائقه اي كه درونم پيداست مي نويسم آرام : شرط اول قدم آن است كه مجنون باشم ............................................................................... براي يك بار هم شده مي خواهم تو را بي اگر بخوانم ، بي حضور بي تجربه گي ها م ، بي حضور نا پاكي ها م . براي يك بار هم شده مي خواهم تو را فقط بخاطر اينكه خواستم بخوانمت بخوانم ، بي حضورپا ورقي هاي سرتق نازك انديشت ،بي حضور چراغ مطالعه اي كه نا خواسته غريب مانده ، نا خواسته ازمن جدا شده ، دانسته پا روي خواسته هاش گذاشته و براي يك بار هم شده مي دانم كه ناظر است ، مي دانم كه مرا دوست ميدارد و براي دوباره سايه دست انداختني روي نوشته هاي غلطم لحظه شماري مي كند. ميدانم ، براي يك بار هم شده ميدانم ........... مي دانم كه بخوابم مي آيي و مرا مايوس نمي كني. ولي نه يك بار ، چندين بار گفته ام كه شمعداني هستم و مي رويم ،آنچنان كه مريم و نرگس آبياري شدند ....... تو را بجان اينكه نا خواسته خواستمت بيا ........ ....................................................................................... ساقي حديث سرو و گل و لاله ميرود وين بحث با ثلاثه غساله ميرود مي ده كه نو عروس چمن حد حسن يافت كاراين زمان زصنعت دلاله ميرود ................................................................................. خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را يادم باشد روز و روزگار خوش است، همه چيزرو به راه و بر وفق مراداست وخوب، و تنها دل ما دل نيست. Name:evening falls Singer: enya + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 14:13 توسط فرخ |
|
| |||||