|
روح اما واگري خفته دراين خانه من كه خراب است امشب به سروديده من من دراين جيوه خونين غم مادر بينم كه نوازش ديدست به سروديده من دست هاي ساكت و آرام ، با من بياييد . بي چتر، خيس و باراني . دست هايي كه در بي مجال ترين تلون، سبز- آبي ترين بركه آرامشم بوده ايد و در بي حصارترين سرزمين ، خيره كننده ترين آشيانه . با من بياييد ، بياييد كمي آنطرف تر، كمي دور ، چه فرقي مي كند؟ كافيست فرصت گريستن باشد.تابه حال هرچه كه دلمان مي خواهد ....واژگوني لاله ؟ سربه زيري بيد ؟ واقعا چه فرقي مي كند؟ دربي نفاق ترين باغ فقط مي گريي و آرام مي شوي....وهمين... كافيست . اي دست ها باز با من بياييد... دور، دور، آنقدر دوركه خنده هاي شور، بعد واپسين گريه ها به چشم نيايد و بعد از يك صمات و خاموشي برگرديم.. من.. تو.. او..... درگريز از بي روح كننده ترين چيز ها.....بنويسيم با هم ، زندگي زيباست . فرخ امشب جور استاد را كشيد كه اينچنين گريه بي موزون مي شود اي خدا تو مرا به خود شناسا كن كه اگرتو شناسايم به خويش نفرمايي رسولت را نخواهم شناخت ، اي خدا رسولت را به من بشناسان وگرنه حجتت را نخواهم شناخت ، خدايا تو حجتت را بمن بشناسان وگرنه از دين خود گمراه خواهم شد . + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 22:13 توسط فرخ |
|
| |||||