تبليغاتX
لالهِ مجنون

لالهِ مجنون

 نقاله جهت اندازه گيري درجه حيا !!!!

امروز بعد از ظهر بعد از يه خريد ، كه خوشبختانه زياد طول نكشيد خودمو زود رسوندم سر  قراري كه با خواهرم مريم داشتم تا با هم جهت تازه شدن بريم سر مزار داداشي و زيارت امام زاده....

برم سر اصل مطلب ... بعد از زيارت امامزاده من جلوي در خروجي خواهران ، منتظر مريم بودم كه يهو يه جعبه خرما جلوي خودم ديدم كه دختر خانمي به من داشت تعارف مي كرد ، من رفتم كه يه خرما بردارم و يه قبول باشه هم به اين دختر خوب بگم كه : ديدم دست چپش كه جعبه خرما بودش به سمت منه و صورتش به حالت نيم رخ 90 درجه به سمت ديگه ، كه ازاون سمت ، نقاشي هاي مصر باستان كه پاها نيم رخ و بدن تمام رخ كشيده مي شد ، كاملاً حس مي شد . منم كه اين شكل از تعارف بهم نچسبيده بود، دستم رو بردم كه خرما رو بردارم ولي دستم روي جعبه بود و بر نمي داشتم كه دختر خانم بعد از چند ثانيه يكم مردمك چشمشو حركت داد و فهميد كه من دارم نارضايتيمواينجوري ابراز می کنم ، بالاخره يه حركتي كرد و دست راستشوبه كمك دست چپش فرستاد ومنم زود خرمامو برداشتم .  فهميدم که انگار درجه حيا اين خانم يا هر اسم ديگه اي كه روي اين حركت ميشه گذاشت ، 90 درجه بودش !!!! همین.

قبول باشه خانم .

نكته 1 : حيا درجه داره!!

نكته 2 : هيچ وقت مثل مصريان باستان نايستم !!!

نكته 3 : و هر وقت نمك گير كسي شدم ، اينقدر پشت سرش حرف نزنم !!!!

يادتون نره واسه پست قبلي هم نظرتون رو بذارين .

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 22:33 توسط فرخ |


( مي نويسم برايِ پدر بزرگ....)

فتيلهِ چراغت بدون نفت مي سوخت و مي گفتي : حالم خوبه،

 بهترازاين نميشه.

بزرگ بودي وازاهالي شعر، ولي انگارلعاب آبي كارش اين

است كه رنگ ببازد ، سفيد شود وموندني نباشد.

 

اینم قسمتي از شعر پروين كه دوستش داشتی...

مخسب آسوده اي برنا که اندر نوبت پيري

به حسرت ياد خواهي کرد ايام جواني را

متاع راستي پيش آر و کالاي نکوکاري

من از هر کار بهتر ديدم اين بازرگاني را

حقيقت را نخواهي ديد جز با ديده‌ي معني

نخواهي يافتن در دفتر ديو اين معاني را

اگر صد قرن شاگردي کني در مکتب گيتي

نياموزي ازين بي مهر درس مهرباني را

هزاران دانه افشانديم و يک گل زان ميان نشکفت

بشورستان تبه کرديم رنج باغباني را

تو گه سرگشته جهلي و گه گمگشته غفلت

سر و سامان كه خواهد داد اين بي خانماني را

..

..

(برايِ م... كه نيست با من)

آخرين جمله ام توي دفاع پايان نامه براي تو بود ، از 150 نفرحاضرِ تو

آمفي تئاتر خواستم كه واست دست بزنند با اينكه مي دونستم نيستي . بهت

حق مي دم . نباش ولي من هستم مثل همیشه .

( برايِ دوستِ تازه )

نقش سيب قرمز داشتن ، بهت مي آد ، اتفاقاً فصلشه و تو هم استعدادشو

داري ، ولي يادت نره  :

1- بعضي ها عادت دارن ميوه ها رو به فصلش نخورند.

2- وهميشه پرسناژ هاي مخفي تأثيرشون بيشتره .  (بِگذريم)

( خودم...)

چقدر راحت جديداً با بعضي مسائل كنار مي آم ، انگار مؤاخذه بعضي از

واژه ها و اتفاق ها به واسطه معناي گنگشون به حالت تعليق در اومده .

ديگه منو درگير خودشون نمي كنند ، ديگه اون قدرت هميشگي خودشون

رو ندارند. ولي اين به اين معني نيست كه درصدي از علاقه يا ترس من به

اينها كم شده، شايد استفاده زياد اين كلمات و تعدّد اين چنين اتفاق ها .

نمي دونم!!! فقط احساس مي كنم خيلي راحت تراز قبل شدم .

(روزهايِ آخرِآبان)

 با من مهربون باش ، با من راه بيا ، روزهاي سرنوشت سازي هستي ،

روزهاي نتيجه گرفتن از يه تلاش .

نبايد دلسرد بشم ولي نمي دونم چرا؟ يه ذره توسلم كم شده ، انگار نياز به

تازه شدن دارم .   (شمايي كه تازه ايد برام دعا كنيد)

دل آزرده ما را به نسيمي بنواز    يعني آن جان ز تن رفته، به تن باز رسان

(ساعتي روي آب)

نمي دونم تا بحال پاي تماشاي «گل ساعتي» نشسته ايد يا نه؟ امروز بعد از

گرفتن يه سفارش خوب طراحي خسته برگشتم خونه ، اصلاً نفهميدم چي

شد! كه بلافاصله خوابم برد ، كه يهو با صداي خواهرم كه بيا اين گل رو

ببين، بيدار شدم . الان كه دارم مي نويسم چند تا  از اين گل روي آب مثل

نيلوفر آبي معلقند . هنوز ساقه شون توي آبه و مي تونند زنده باشند ،

مي تونند منو به كنكاش در خودشون تحريك كنند . به هر حال هنوز گل

ساعتيند،با ده گلبرگ كه ته رنگ هاي سبز پسته اي، پختگي خاصي به

رنگ سفيدگلبرگشون داده و خيال غرق شدن هم ندارند ،خود نمايي مي كنه

واسه من دو رديف مژه هاي صاف فر نخورده زيبا كه انگار از دست

فرمژه ها در امان بوده . شاخك هاي عقربه گونه اي كه براي اولين بار

دارن شب را هم مي شمارن .

خوب اينارو نوشتم كه چي؟ آخرش كه چي؟ انگار قرار نيست آروم بشم و

قرار نيست كيبورد هاي كامپيوترم منو آرام كنه . 

صندليمو بلند كردم ، يه كم اونطرف تر رفتم و از سر ناچاري با علم به

توانايي كم خود ، ولي با اعتماد به نفس بالا به كيبورد هاي ارگ پناه بردم

، يه آهنگ ساده و آروم  ، من رو آروم كرد ، اسمشو گذاشتم ساعتي روي

آب . همين، آخرش همين شد، آروم شدم.

زيبا آفريدي اي آنكه زماني بدون ياد تو نمي توان زيست . شکر

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 1:35 توسط فرخ |


X

...من كه روي بوم هيچم
توي دشت ، زير يك لكه رنگ
يا كه شايد پشت پرواز مدادي
مي نويسم لاله اي را واژگون
مي نويسم زندگي راسرانگشت طبيعت،
(يك سكوت)
توي اين خاموشي
مي دهم يك تحيت،
يك سلام،اول به او...
تا كه باشد لاله مجنون
باردیگر سربه زير
...
..


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386



پیوندها

سبوي دل
واگويه
انسان برتر
تازه هاي ادبي
چكاوك
امل _ چمران
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin