تبليغاتX
لالهِ مجنون

لالهِ مجنون

مرا که از رخ او ماه در شبستان است

کجا بود به فروغ ستاره پروايی

فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب

که حيف باشد از او غير او تمنايی

با تو هستم تماشا كن ، تماشا كن ، كمي دير آمده ام تا به تماشا بنشيني لحظات تماشايي را. ولي تماشا كن معادله ساده اي كه بين اندك شكستن و بر وفق مراد بودن اوضاع براي من است.

من هستم در همين روزها كه بودنم معنا داره.

نون گرفتن عصرها بهانه ي هر روز من شده تا ديداري تازه كنم از آنچه كه روي كاغذي كشيده بودم، نمي دانستم اينگونه از ذوق اشك در چشمانم جمع مي شود. تصور اينكه مردم از ذوق و سليقه من خوششان اومده، يه حس فوق العاده خوبي بهم داده. تازه فهميدم چه ايده آل خفته اي داشتم و چقدر عاشق تر مي شوم هر روز، از ديروزم.

خدايا دلم براي اينجا كجاست هاي خودم تنگ شده است، خودت بهتر مي داني كه چه مي خواهم اي مهربان.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 16:2 توسط فرخ |


بي معرفت مباش كه در من يزيد عشق

اهل نظر معامله با آشنا كنند

حالي درون پرده بسي فتنه مي رود

تا آن زمان كه پرده برافتد چه ها كنند


شايد اتفاق ناآگاهانه يك شكستن به نظر نياد ولي گاهي وقت ها نياز ميشه كه آگاهانه بخواي يكي از دشوارترين كارها رو انجام بدي و خودت رو بشكني عينهو مثل يه قلك. چه حالي ميده اين شكستن؟ شكستن خودمون !!

تا بخوايم به اين برسيم كه اصلاً چه ميزان از خود يا (من) معروفمون رو توهم تشكيل ميده؟و چه ميزان از اون واقعيته؟ اين من واقعي اينجاست كه با يه شكسته شدن خودشو بدون هيچ هاله اي نشون ميده، البته معمولاً با كمي آه و افسوسم همراهه، حقيقت تلخه. به هر حال چه كنيم كه گاهي وقت ها نيازه، چون در بعضي اوقات پيش مياد كه كاري رو مي تونيم انجام بديم ولي استعدادشو نداريم يعني ذاتاً انجام دادنش سخته. اينجاست كه بايد بشكنيم تا بتونيم صعود كنيم، وقتي تونستيم صعود كنيم مي فهميم اين حقيقت به نظر تلخ، شيرينه. منم يكي از اون هايي هستم كه بايد بشكنم، امشب شروع اين شكستن بود واسه من. تجربه اولين شكستن كه خوب بود تا بعد....

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 0:35 توسط فرخ |


اينروزا انگار به خاطر مشغله كاري محكوم به حبس داخل يه اتاق 12 متري هستم كه فقط يه فلاكس چاي ، يه مقدار كاغذ طراحي ، نور مانيتور كامپيوتر و چراغ مطالعه ، جلب توجه مي كنه ، البته محكوم محكوم كه نه، فقط صبح ها يه توفيق اجباري پيدا مي كنم براي گرفتن يه امضاء از يه آقا دكتر محترم كه هيچ وقت نيست برم دانشگاه … خلاصه حسابي كلافه ام از اينكه كارهاي زيادي روي سر من ريخته، از سفارشات طراحي بگير كه هنوز تحويلشون ندادم و انجام ندادن كاراي فارغ التحصيلي تا كتاب و اين كه اخيراً دوستان لطف دارن و به من متذكر مي شن كه امسال مثلاً كنكور ارشد داري قصد خوندن نداري. واقعاً نمي دونم كِي مي خواد اين ارشدم رشته تخصصي ما رو بياره يا رشته هاي ديگه مربوطه رو افزايش ظرفيت بده ، آخه من چطوري 43 كتابي كه تا حالا نخوندمشون رو بخونم ، تازه خارج از اين منابع هم سوال مي آد؟ . در هر صورت من با يكم مهم و اهم كردن كارام به اين نتيجه رسيدم كه فعلاً اون كاري رو انجام بدم كه دوست دارم البته اگه الياس اجازه بده و هي ميس كال نياندازه، گفتم ميس كال ياد ديشب افتادم كه حدود چهار و نيم صبح داشتم مي خوابيدم كه يادم افتاد اذان نزديكه نمازمو بخونم و بعد بخوابم براي اتلاف وقتم رفتم سراغ موبايلي كه يه روزايي انگشتانم باهاش خيلي آشنا بود، داشتم مخاطباي گوشيمو بررسي مي كردم و به اسم هاي كه روي هر كدومشون گذاشته بودم بي تعارف مي خنديدم، انگار داشت خاطراتم با هر كدومشون زنده مي شد البته خدارو شكر خاطره بدي با كسي نداشتم ، چون بدها رو به علت بي جنبه بودن در همون ابتداي امر حذف كرده بودم و فراموش و فعلاً خوبها با اين اسم هاي بيادموندني.... بگذريم.

نمي دونم چي شد كه ديشب در همون زماني كه داشتم try مي كردم كه نخوابم يهو تصوير معلم علوم دوره راهنماييم كه منو خيلي دوست داشت، افتاد جلوي چشمم، بابا اين از كجا اومد. حالا جاي وحشتناك اين ملاقات اينه كه من اسمش يادم نمي اومد، بايد بگم ديوانه وار دنبال اسمش تو ذهنم مي گشتم، تو همين سماجت بودم كه يهو خوابم برد و خلاصه نتونستم بيدار بمونم. البته ساعت 6 بيدار شدم و نمازمو خوندم. تازه اسمشم يادم اومد آقاي صرافي. معلم خوبي بود و پر انرژي.

الآنم به افتخار تموم شدن يه قسمت اصلي از كارام طبق معمول دارم يه سري از آهنگ هاي Enya رو گوش مي دم، آهنگاي آروم ، پاك و خونسردي هستش.

خدايا درهای محبت وتوجه قلبی رابه رو و سوی ما بگشا .

اي مهربان، از خود درآمدن مثل درآمدن جوانه از دل سنگ است. پس اول خاك شو، نرم شو، تا چون جوانه به در آيي، غنچه كني و گل شوي.

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387 22:27 توسط فرخ |


زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه، غبار آلوده مهر و ماه....زمستان است!

كنار اين زمستان ها چه بسيارند حرف هايم، كنار اين ندانستن كه من در اين زمستان ها چه مي خواهم، واقعاً چه هوشيارند اين قاصدك ها! دلم تنگ است، دلم تنگ است، كنار تو دلم تنگ است! سراغ خانه اي گيرم كه زير برف و كولاكي پنهان است. واي نمي داني خبرآورده اند از دور چراغ خانه اي را ديده اند روشن. چه گويم من، چه گويم من جوابش را، زمستان است، توان وصف نيست در من، بغض بگرفته گلويم را. پريشانم ، پريشانم چرا در من نواي خانه برفي نمي خواند؟ چرا در من تمام حرف هايت نمي گنجد؟ چرا در من آرزوهايت نمي رقصد؟ نمي دانم زمستان را چه بود ؟ كه ناچارم نويسم :

آي بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم.

نمي دونم اسم اينجور نوشته ها چيه.....

گاهي وقت ها به علت ذاتي بودن از دستمون در ميره و از علايقمون مي گيم، اينم يه كدوم از اين علاقه هاست كه به زمستونه.

من زمستون رو بخاطر اينكه خودمو خيلي دوست دارم، بخاطر شخصيت جالب زمستون!!!!، آهنگ دلنشينش (البته فقط با صداي ناظري) و همچنين بخاطر بلوزهاي بافتي قشنگ اين فصل، بيشتر از فصل هاي ديگه دوستش دارم. اميدوارم زمستونم مثل سال هاي قبل منو دوست داشته باشه.

براي دوستان هم آرزوي زمستاني زيبا و پر خاطره دارم.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 23:13 توسط فرخ |


X

...من كه روي بوم هيچم
توي دشت ، زير يك لكه رنگ
يا كه شايد پشت پرواز مدادي
مي نويسم لاله اي را واژگون
مي نويسم زندگي راسرانگشت طبيعت،
(يك سكوت)
توي اين خاموشي
مي دهم يك تحيت،
يك سلام،اول به او...
تا كه باشد لاله مجنون
باردیگر سربه زير
...
..


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386



پیوندها

سبوي دل
واگويه
انسان برتر
تازه هاي ادبي
چكاوك
امل _ چمران
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin