|
کجا بود به
فروغ ستاره پروايی
فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب که حيف باشد از او غير او تمنايی + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 16:2 توسط فرخ |
اهل نظر
معامله با آشنا كنند حالي درون
پرده بسي فتنه مي رود تا آن زمان
كه پرده برافتد چه ها كنند تا بخوايم
به اين برسيم كه اصلاً چه ميزان از خود يا (من) معروفمون رو توهم تشكيل ميده؟و چه
ميزان از اون واقعيته؟ اين من واقعي اينجاست كه با يه شكسته شدن خودشو بدون هيچ
هاله اي نشون ميده، البته معمولاً با كمي آه و افسوسم همراهه، حقيقت تلخه. به هر
حال چه كنيم كه گاهي وقت ها نيازه، چون در بعضي اوقات پيش مياد كه كاري رو مي
تونيم انجام بديم ولي استعدادشو نداريم يعني ذاتاً انجام دادنش سخته. اينجاست كه
بايد بشكنيم تا بتونيم صعود كنيم، وقتي تونستيم صعود كنيم مي فهميم اين حقيقت به نظر تلخ، شيرينه. منم
يكي از اون هايي هستم كه بايد بشكنم، امشب شروع اين شكستن بود واسه من. تجربه
اولين شكستن كه خوب بود تا بعد.... + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 0:35 توسط فرخ |
نمي دونم چي شد كه ديشب در همون
زماني كه داشتم try مي كردم كه نخوابم يهو تصوير معلم
علوم دوره راهنماييم كه منو خيلي دوست داشت، افتاد جلوي چشمم، بابا اين از كجا
اومد. حالا جاي وحشتناك اين ملاقات اينه كه من اسمش يادم نمي اومد، بايد بگم
ديوانه وار دنبال اسمش تو ذهنم مي گشتم، تو همين سماجت بودم كه يهو خوابم برد و
خلاصه نتونستم بيدار بمونم. البته ساعت 6 بيدار شدم و نمازمو خوندم. تازه اسمشم
يادم اومد آقاي صرافي. معلم خوبي بود و پر انرژي. الآنم به افتخار تموم شدن يه
قسمت اصلي از كارام طبق معمول دارم يه سري از
آهنگ هاي Enya رو گوش مي دم، آهنگاي آروم ، پاك
و خونسردي هستش. خدايا درهای محبت وتوجه قلبی رابه رو و سوی ما بگشا . + نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387 22:27 توسط فرخ |
كنار اين
زمستان ها چه بسيارند حرف هايم، كنار اين ندانستن كه من در اين زمستان ها چه مي
خواهم، واقعاً چه هوشيارند اين قاصدك ها! دلم تنگ است، دلم تنگ است، كنار تو دلم
تنگ است! سراغ خانه اي گيرم كه زير برف و كولاكي پنهان است. واي نمي داني خبرآورده
اند از دور چراغ خانه اي را ديده اند روشن. چه گويم من، چه گويم من جوابش را، زمستان
است، توان وصف نيست در من، بغض بگرفته گلويم را. پريشانم ، پريشانم چرا در من نواي
خانه برفي نمي خواند؟ چرا در من تمام حرف هايت نمي گنجد؟ چرا در من آرزوهايت نمي
رقصد؟ نمي دانم زمستان را چه بود ؟ كه ناچارم نويسم : آي بيا
بگشاي در، بگشاي، دلتنگم. نمي دونم
اسم اينجور نوشته ها چيه..... من زمستون
رو بخاطر اينكه خودمو خيلي دوست دارم، بخاطر شخصيت جالب زمستون!!!!، آهنگ دلنشينش (البته
فقط با صداي ناظري) و همچنين بخاطر بلوزهاي بافتي قشنگ اين فصل، بيشتر از فصل هاي
ديگه دوستش دارم. اميدوارم زمستونم مثل سال هاي قبل منو دوست داشته باشه. براي دوستان هم آرزوي زمستاني زيبا و پر خاطره دارم. + نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 23:13 توسط فرخ |
|
| |||||