|
بر جان اين دلخسته ي بشکسته تار .... آفتابي كه اينجاست و اينجايي كه اين
آفتابي را، چهره اي از معناست و آغوش تسلي بخشي از او ، كه خاطر مرا فرا مي خواند
براي در برگرفتنش.... در برميگيرمش بعد آن سرازيري معروف، قبل آنكه كليد در قفل
خانه خويش بياندازم؛ سراسيمه، درجوار شكوفه هاي دوست داشتني سيب، دربر ميگيرمش ؛ يك اينجايي اصيل را،يك
قديسه را، يك گسترش يافته و شايد بهتر باشد؛يك شاهد شيرين سخن را.......چه بگويم
كه چه شكيبا شاهد و چه شيوا شاعري است فرنگيس اين خاله دوست داشتني من، كه در وصف
او جيوه هاي لرزانم را اماني نيست از اين چشمان .... چشمه چشم مرا اي گل خندان درياب / كه به اميد تو خوش
آب رواني دارد آسمان اينجاست و با تو همراه، كه همين كافيست ...
همين... + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 23:56 توسط فرخ |
|
| |||||