|
دليل اينكه
آرومم اميد لمس دستاته همين لبخند
پنهاني كنار لحن گيراته خوابت رو مي
ديدم كه روحت ناراحته، اونم چندين بار، از اين و اون احوالت رو جويا شدم ولي
نتونستم بفهمم واقعاً در چه حالي. بايد بگم اين بار يه كم عجيبتر خوابت رو ديدم، كه
اومدي و با همون لحنِ دوست داشتنيت گفتي: خوابم رو مي بيني. از اونجا كه اعتقاد
خاصي به خواب خودم دارم، نگرانم؛ واقعاً نگرانم، هم براي تو و هم براي خودم و براي
خودم بيشتر و متاسف تر...... "هنوز يادم نرفته با تو بودن ها و با تو به همه چيز خنديدن ها رو...."
الان كه دارم مينويسم حدود يك سال و نيم از اين خاطرات ميگذره و من
هنوز نديدمت، نمي دونم چقدر بزرگ شدي، نمي دونم اونقدر كه دل من با تو هستش تو هم
گه گداري به ياد من مي افتي يا نه ؟(البته تعبير خواب آخرم منو اميدوار كردش)، اميدم هم به اينه كه محاسبات من به جهت برگشتنت درست تخمين زده شده باشه... پسر خوب هرچند
كه ميدونم به واسطه بي اطلاعيت از حال و روز من، اينجا رو هم نخواهي خوند، ولي لااقل
احساسم رو نوشتم، تو هم فقط اگه گذرت به اينجا افتاد، بيا و بنويس "ديگه"،
همون "ديگه" معروف خودمون. هر جا هستي شاد و با ايمان و موفق باشي.... + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 23:49 توسط فرخ
|
| |||||